آرشیو برای روزمره
قالب
چند روزی بود که میخواستم قالب وبلاگم رو عوض کنم، امروز وقتش رو پیدا کردم، فقط دو تا قالب رو امتحان کردم، یکیش Blix بود، ولی به خاطر این که تگها رو نشون نمیداد، ازش خوشم نیومد
و بعد از اون این قالب رو که حالا مشاهده میکنید انتخاب کردم.
قالب خوبیه؛ ساده و در عین حال حرفهای.
پ.ن: احتمالن چند روزی نهباشم.![]()
اندر حسب احوالات فیس بوک
چندی پیش بود که وقتی تُفهای معروف دکتر مزیدی رو میخوندم، میگفتم اینا چیه که مینویسه در مورد این سایت؛ همون موقع بود که رفتم و در فیس بوک عضو شدم (اصولن هر سایتی که زیاد در موردش نوشته بشه زود توش عضو میشم) تا یکی دو هفته برام جالب نبود، اما وقتی از وبلاگ دکتر و آناهیتا دانشور خوندم تازه فهمیدم که قسمت اصلی فیس بوک اپیلیکیشنهاش هست و چند روزیه که سخت منو درگیر خودش کرده.
پ.ن: حتمن بهتون توصیه میکنم حتا برای تفریح هم که شده در فیس بوک عضو شوید.
پ.ن 2: آدرس اکانت من رو هم در سایدبار میبینید دیگه.
پ.ن 3: امتحانها رو یکی پس از دیگری خراب میکنم ![]()
مزیدی و غیلترینگ!
داشتم طبق معمول هر روز وبلاگهای وردپرس را سیر مینمودم که با کلمات منحوس غیلترینگ، آن هم در وبلاگی که نوشتههایش را همیشه دنبال میکنم دیدم، بله درست حدس زدید دکتر مزیدی رو میگم.
نمیدونم هنگام غیلتر شدن وبلاگش چه حسی پیدا کرد!!! درسته که در وردپرس غیلترینگ مفهومی نهداره و با اضافه کردن یک S ناقابل میشه از سد اون گذشت اما باز هم اشکالاتی وجود داره مثلن وبلاگ روبو با افزودن S درست دیده نمیشه.
پ.ن: از اون میترسم که به درد غیلتر شدن هم نهخورم!
زلزله پشت زلزله
حالا که دارم این مطلب رو مینویسم 4 تا زمینلرزه رو شهر تبریز پشت سر گذاشته دوتاش دیشب حدود ساعت 10 شب و بعدیش 20 دقیقه بعد رخ داد یکیش هم ساعت 6 صبح بود تقریبن 4.5 ریشتری بودن بعدی هم چند ساعت قبل اتفاق افتاد، الان داریم میریم بیرون تا ببینیم چی میشه! فعلن.
اعترافات یک شِبه وبلاگ نویس! (2)
یکی دیگر از وبلاگهایی که مطالبش را دنبال کرده و میکنم وبلاگ فهم است که مطالبش بسیار نزدیک به واقعیات اطرافمان میباشد و در بسیاری از موارد با او هم عقیده هستم.
همان طور که قبلن هم اشاره کردم حالا حالا ها در این جا هستم و دست از کار نهخواهم کشید. چندی پیش در وبلاگ دکتر مزیدی مطلبی خواندم که وردپرس را به دانشگاهی تشبیه کرده بود، که ورود به این دانشگاه رایگان است اما ماندن و بقا در آن کار بس دشواری است و این تمثیل در مورد من این است که من در این دانشگاه رد شدهام ولی با سماجت جلو خواهم رفت تا شاید به نقطهای کمی بزرگتر از این که در وبلاگستان هستم تبدیل شوم.
در مورد این جا هم تغییراتی را در نظر گرفتم (البته جزئی) که در روزهای آینده متوجه این تغییرات خواهید شد.
راستی داشت یادم میرفت از حسن آقا (اسمش رو تازه فهمیدم) کمال تشکر را دارم که با راهنماییهایش موجب ورود من به وردپرس شد.
در اینجا قصد دارم از تمام خوانندگان اندک این وبلاگ (هرکسی که اینجا را میخواند و احیانن وبلاگ هم دارد) دعوت به عمل بیاورم، که مانند من (البته نه با این درازا) همه چیز را در مورد خود بیابهام بگویند.
پ.ن: بالاخره به آرزویم که نوشتن مطلب بلند بالایی بود رسیدم.
اعترافات یک شِبه وبلاگ نویس!
قبل از شروع این مطلب باید خدمتتان عرض کنم که مطالبی را که در پایین میخوانید شاید در کمتر وبلاگی نظیر آن را پیدا کنید.
میدانم که زیاد در این جا پرت و پلا خواندید و واقعن خودم هم این طرز نوشتنم را دوست ندارم ولی چه کنم که هر وقت میخواهم مطلبی بفرستم هر چه زور میزنم از آن چه که در این وبلاگ میخوانید بهتر نمیشود. در این جا میخواهم اعتراف کنم که برخلاف مطالبی که مینویسم (خودم را بزرگ نشان میدهم) نوجوانی بیش نیستم و بر خبرهایی که از این ور و آن ور میشنوم تفسیر کوتاهی کرده و در این جا قرار میدهم. بله، درست فهمیدید یا شاید هم فهمیده بودید، یک نوجوان هستم و در شهر تبریز زندگی میکنم، زندگی زیاد خوبی نداریم ولی باز هم جای شکر باقیه، در خانوادهای نهچندان با تحصیلات زندگی میکنم (شاید این حرفها رو باید از اول کار میزدم).
ولی با این همه، حالا حالا ها هستم در خدمتتون، و دوست دارم هنگامی که بزرگ شدم این وبلاگ خاطرهای باشد از دوران کنونیام.
همانطور که میدانید، به مسائل اجتماعی-30یاسی علاقهی فراوان دارم ولی قصد ندارم رشتهی تحصیلیام در این موارد باشد (خودتان دلیلش را بهتر از من میدانید).
در مورد وبلاگها هم که از وبلاگ گناهکار بسیار خوشم میآید (هم از لحاظ ظاهری و هم از لحاظ درون مایه)، از گناهکار خیلی چیزها یاد گرفتهام، مثلن یکی از مواردی که در آرشیوهای وبلاگ گناهکار میتوان یافت مقالهی بسیار بلند بالای او در مورد قومیت است که از آن مقاله من شخصن چیزهای زیادی آموختم، مثلن این که درست نیست که یک انسان به داشتن قومیتی افتخار کند و کلن قومیت چیز قابل افتخاری نیست.
پ.ن: سرتان را زیاد درد آوردم، ادامهی ماجرا در پست بعدی انشاا…



