قبل از شروع این مطلب باید خدمتتان عرض کنم که مطالبی را که در پایین میخوانید شاید در کمتر وبلاگی نظیر آن را پیدا کنید.
میدانم که زیاد در این جا پرت و پلا خواندید و واقعن خودم هم این طرز نوشتنم را دوست ندارم ولی چه کنم که هر وقت میخواهم مطلبی بفرستم هر چه زور میزنم از آن چه که در این وبلاگ میخوانید بهتر نمیشود. در این جا میخواهم اعتراف کنم که برخلاف مطالبی که مینویسم (خودم را بزرگ نشان میدهم) نوجوانی بیش نیستم و بر خبرهایی که از این ور و آن ور میشنوم تفسیر کوتاهی کرده و در این جا قرار میدهم. بله، درست فهمیدید یا شاید هم فهمیده بودید، یک نوجوان هستم و در شهر تبریز زندگی میکنم، زندگی زیاد خوبی نداریم ولی باز هم جای شکر باقیه، در خانوادهای نهچندان با تحصیلات زندگی میکنم (شاید این حرفها رو باید از اول کار میزدم).
ولی با این همه، حالا حالا ها هستم در خدمتتون، و دوست دارم هنگامی که بزرگ شدم این وبلاگ خاطرهای باشد از دوران کنونیام.
همانطور که میدانید، به مسائل اجتماعی-30یاسی علاقهی فراوان دارم ولی قصد ندارم رشتهی تحصیلیام در این موارد باشد (خودتان دلیلش را بهتر از من میدانید).
در مورد وبلاگها هم که از وبلاگ گناهکار بسیار خوشم میآید (هم از لحاظ ظاهری و هم از لحاظ درون مایه)، از گناهکار خیلی چیزها یاد گرفتهام، مثلن یکی از مواردی که در آرشیوهای وبلاگ گناهکار میتوان یافت مقالهی بسیار بلند بالای او در مورد قومیت است که از آن مقاله من شخصن چیزهای زیادی آموختم، مثلن این که درست نیست که یک انسان به داشتن قومیتی افتخار کند و کلن قومیت چیز قابل افتخاری نیست.
پ.ن: سرتان را زیاد درد آوردم، ادامهی ماجرا در پست بعدی انشاا…




مهدی گفت
ولی تا جایی که یادم میاد نوشته بودی خبرنگاری و در کانادا زندگی می کنی درست یادم میاد؟خب باید بگم کارت اصلا جالب نبود ولی من یکی از طرز نوشتنت واقعا باور کرده بودم.با توجه به سنت بزرگتر از اونی که هستی می نویسی که خب خوبه…ادامه بده ولی چاخان نکن!
حسام:
کی من این حرفا رو زدم!!!